داستانهاى شيخ رندان

شيخ رندان: داستان شماره پنج





شیخ رندان (داستان شماره ۳)
یکشب شیخ و همسر در خانه نشسته بودند و مشغول تماشای تلویزیون بودند که زنگ در به صدا در آمد. در را شیخ گشود و پسرش را دید به همراه نوه ا‌ش امید. "پدر جان اگر زحمت نیست امشب امید دو ساعتی‌ پیش شما باشه من و نیلوفر باید بریم عیادت یکی‌ از همکاراش که مریضه." دو ساعت شد سه ساعت و امید خوابش گرفت و طبق معمول کنار پدر بزرگش دراز کشید و درخواست یک قصه کرد. شیخ معمولا به نوه هشت ساله ا‌ش میگفت که چند کلمه انتخاب کند و فی‌ البداهه یک داستان می‌ساخت که شامل آن کلمات باشد. امید از این قرار و مدار خیلی‌ خوشش می‌آمد و سعی‌ میکرد سه کلمه خیلی‌ مشکل انتخاب بکند. "پادشاه، ....میدان ،....کشیده". بعد هم با اشتیاق و کنجکاوی فراوان به چهره‌ٔ پدر بزرگش خیره شد.
شیخ برای ۱۳ ثانیه در حالی‌ که به این کلمات فکر میکرد به سقف خیره شد. سپس رو به نو‌ه‌ا‌‌ش کرد و داستان را شروع کرد.
"یکی‌ بود یکی‌ نبود. در یک سرزمین دور دست یک پادشاهی بود که خلاصه بر مردم آن سرزمین پادشاهی میکرد. این پادشاه دو وزیر داشت که خیلی‌ به آنها اعتماد داشت و در مسائل مهم کشور داری با آنها مشورت میکرد. یکی‌ از آنها دکتر محتاط منش وزیر اطلاعات بود. کار دکتر محتاط منش این بود که مردم را زیر نظر داشته باشد و کسانی‌ را که ممکن است بخواهند بر علیه پادشاه فعالیت سیاسی بکنند یا دست به خرابکاری بزنند شناسایی کند. نفر دوم دکتر شجاع پور بود که وزیر کشور بود. کار دکتر شجاع پور این بود که ثبات و امنیت را حفظ بکند. دستگیری و خنثا کردن افراد خطرناکی که وزیر اطلاعات معرفی‌ میکرد بر عهدهٔ وزیر کشور بود. آن پادشاه با اتکا‌ به دکتر محتاط منش و دکتر شجاع پور سالهای سال بود که حکومت میکرد.
یکروز در جلسه هفتگی هیات وزیران پادشاه گفت: امسال مایلیم که مراسم جشن تولد ما آن‌ چنان با شکوه باشد که چشم پادشاهان کشورهای دیگر از حسادت بترکد. دکتر حسابی‌ وزیر اقتصاد اجازه سخن خواست و گفت: سر پادشاه سلامت برای تامین بودجه جشن تولدتان یا باید بودجه سایر مخارج را کاهش بدهیم یا باید از مردم مالیات بیشتری بگیریم. پادشاه پس از چند ثانیه تفکر جواب داد که بر مالیات‌ها بیفزایید. سپس دکتر محتاط منش دستش را بلند کرد و پس از کسب اجازه گفت:‌ای پادشاه عزیز میزان نارضایتی‌ مردم در لب مرز است. اگر مالیات‌ها را افزایش بدهیم خطر شورش وجود دارد. پادشاه مشغول تفکر به اخطار وزیر اطلاعات بود که دکتر شجاع پور اجازهٔ سخن خواست: سر پادشاه سلامت، مانند همیشه وزیر اطلاعات خطر شورش را مبالغه میکنند. هر قدر که لازم باشد میتوانیم از مردم مالیات اضافه بگیریم.
با اجازهٔ پادشاه دو وزیر با یکدیگر به بحث پرداختند. سیزده دقیقه که از بحث دو وزیر گذشت دکتر تجربی‌، وزیر بهداشت دست نوشته‌ای را خدمت پادشاه تقدیم کرد. پس از خواندن دست نوشته پادشاه به بحث خاتمه داد: "بهتر است که به صورت تجربی‌ میزان نارضایتی‌ و مرز تحمل مردم را محک بزنیم و بعد تصمیم بگیریم. " وزیران چندین پیشنهاد برای این محک پیشنهاد دادند که از میا‌‌ن آنها پادشاه یکی‌ را پسندید.
روز بعد در همهٔ رسانه‌های دولتی و مطبوعات اعلام کردند که به دستور پادشاه همهٔ مردم باید ساعت ده صبح روزهای جمعه در میدان بزرگ هر شهر صف ببندند و یک کشیده بخورند. دکتر محتاط منش به شدت نگران عواقب این دستور بود و اولین جمعه‌ای که قرار بود این طرح اجرا شود اضطراب شدیدی داشت. پادشاه هم کمی‌ نگران بود ولی‌ دکتر شجاع پور مرتب به او اطمینان میداد که هیچ اتفاقی‌ نخواهد افتاد. برای اجرای این طرح تعدادی کشیده زن هم در هر میدان مستقر شده بودند."
در اینجا بود که امید حرف شیخ را قطع کرد: "آفرین بابا بزرگ شما از هر سه کلمه‌ای که من انتخاب کردم استفاده کردین. "
"عزیزم تا اینجاش از این داستان خوشت آمده؟"
"بله بابا بزرگ واقعاً خیلی‌ عالیه. لطفا ادامه بدین." شیخ بقیه داستان را ادامه داد:
آنروز پادشاه و چند تن از وزیران در یکی‌ از سالن‌های قصر گرد آمده بودند تا لحظه به لحظه از رفتار مردم با خبر شوند. حدود ساعت نه‌ صبح ماموران وزارت کشور از چند شهر خبر دادند که مردم به صورت خانوادگی در حال تجمع در میدان‌های کشیده خوری هستند. البته بچه‌ها از خوردن کشیده معاف بودند. تا ساعت ده جمعیت در همهٔ میدان‌ها آنچنان زیاد شد که جلوی هر کشیده زن صدها نفر صف کشیده بودند. دکتر شجاع پور از خوشحالی‌ در پوستش نمیگنجید: "اعلیحضرت مشاهده فرمودید مردم چقدر مطیع و آرام هستند؟" راس ساعت ده کشیده زنی‌ آغاز شد و با وجودی که تعداد کشیده زن‌ها زیاد بود در برخی‌ شهرها صف کشیده خوری تا ساعت یک بعد از ظهر ادامه داشت.
در طول هفته ناظران پنهان وزارت اطلاعات مشغول شنود مکالمات مردم بودند که ببینند تغییری در نارضایتی‌ ایجاد شده است یا خیر. آنها تغییر محسوسی مشاهده نکردند. برنامه کشیده زنی‌ سه هفتهٔ دیگر هم به طور مرتب اجرا شد و مردم هر جمعه به موقع برای کشیده خوری صف می‌بستند. دکتر محتاط پور همچنان نگران بود و هر هفته از پادشاه میخواست که کشیده زنی‌ را متوقف کند. "سر پادشاه سلامت، مردم قلبا ناراضی هستند ولی‌ خود سانسوری میکنند. باور بفرمایید که خطر شورش خیلی‌ بالاست." دکتر شجاع پور هم هر بار به پادشاه میگفت که نگران نباشد. پس از هفتهٔ چهارم دکتر تجربی‌ (یعنی وزیر بهداشت) از پادشاه خواست که دستور فاز دوم را بدهد. آن شب پادشاه در رسانه‌های عمومی حاضر شد و اعلام کرد که جمعهٔ آینده در همهٔ میادین کشیده خوری تریبون آزاد نصب خواهد شد تا پس از اتمام کشیده خوری، هر شهروندی که شکایت و یا پیشنهادی دارد آزادنه از امور کشوری انتقاد کند.
هفت روز گذشت و جمعهٔ کشیده‌ای انتقادی فرا رسید. مانند جمعه‌های پیشین جماعت از ساعت نه‌ برای کشیده خوری صفهای بلندی تشکیل دادند. یک سکوی بلند و یک میکروفن هم در یک گوشهٔ هر میدان قرار داده بودند تا مراسم تریبون آزاد بلافاصله بعد از کشیده خوری شروع شود.
مانند هفته‌های گذشته پادشاه و چند نفر از وزیران در اتاق تلویزیون دربار مشغول تماشای پخش زنده مراسم کشیده خوری در شهر‌های مختلف بودند. دکتر محتاط منش مطمئن بود که تعداد زیادی از شهروندان در جلوی میکرفون جمع خواهند شد و فریاد اعتراض مردم نسبت به کشیده خوری و تبعیض و فساد و استبداد در همهٔ شهرها به گوش خواهد رسید. اما چنین نشد که نشد. تمام مردم بلافاصله بعد از امضای دفتر حضور و غیاب و خوردن کشیده میدان را ترک میکردند. پادشاه و همهٔ وزیران به غیر از دکتر شجاع پور با ناباوری سکوهای خالی‌ تریبون آزاد را مشاهده میکردند و میدان اکثر شهر‌ها کم کم داشتند خالی‌ می‌شدند. دکتر شجاع پور با خوشحالی‌ به دکتر محتاط منش و سپس به پادشاه نگاه کرد: "عرض نکردم مردم آرام هستند و کسی‌ اعتراض نخواهد کرد؟ امیدوارم پادشاه نظر حقیر را بپذیرند و بدون هیچ گونه نگرانی‌ مالیاتها را اضافه کنند.". پادشاه نگاهی‌ به وزرای حاضر در اتاق کرد: "بله انگار نظر شما درست بود. جای نگرانی‌ نیست."
دکتر محتاط منش از اینکه پیش بینیش درست از آب در نیامده بود ناراحت بود و سرش را پایین انداخته بود که ناگهان صدای دکتر باغچه بان وزیر کشاورزی را شنید : "اعلیحضرت لطفا تلویزیون شماره ۳ را نگاه کنید". همهٔ نگاهها به سوی تلویزیون شمارهٔ ۳ چرخیدند. یک شهروند بر روی سکوی تریبون آزاد میدان کشیده خوری پایتخت ایستاده بود. مرد مسنّی بود با موهای سفید و سبیل گندمی و صورت تراشیده. او قدمی‌ به سوی میکروفون برداشت و منتظر اجازه سخن گفتن شد. همهٔ کسانی‌ که در میدان حضور داشتند با تعجّب به آن‌ مرد چشم دوخته بودند. پادشاه به تلویزیون شماره ۳ نزدیک شد. همه کنجکاو بودند ببینند این شهروند چه خواهد گفت. بعد از چند ثانیه مدیر ناظر میدان به مرد مسن اشاره کرد که اجازه دارد صحبت کند. از آنجا که پادشاه قول داده بود تریبون آزاد بطور زنده از تلویزیون پخش شود همه نگران بودند که یکوقت این فرد ناشناس به پادشاه یا حکومت اهانت نکند.
"سر پادشاه سلامت. قبل از هر چیز برای اعلیحضرت و هیات دولت آرزوی سلامتی و طول عمر دارم. پادشاه عزیز بندهٔ حقیر از دولت محترم و مسئولین دلسوز هیچ شکایتی ندارم و خیلی‌ هم سپاس گزارم. فقط اگر جسارت نباشد از اعلیحضرت یک خواهش دارم. اگر امکان دارد خواهشمندم تعداد کشیده زن‌ها را بیشتر کنید که وقت مردم در صفت‌های طولانی کشیده خوری تلف نشود. سپاسگزارم."
پادشاه و وزیران که تا آن لحظه با نگرانی‌ نفسشان را در سینه حبس کرده بودند بعد از پایان سخنان این شهروند نفس راحتی‌ کشیدند."
شیخ می‌خواست داستان را در همین‌جا تمام کند و انتظار دشت که امید فهمیده باشد که این پایان داستان است. ولی‌ امید همچنان با چشمان کنجکاو به پدر بزرگش خیره شده بود. "خوب بابا بزرگ بعدش چی‌ شد؟"
همسر شیخ که در آشپزخانه مشغول کارهای خانه نبود و در اطاق نشیمن لپ تاپ به دست مشغول فیسبوک و تلگرام و واتز آپ و غیره بود، قبل از اینکه شیخ جواب امید را بدهد وارد اتاق خواب شد: حاج آقا امید دیگه وقت خوابشه . هر چه زود تر برسین به پایان خوش و آموزنده داستان که بچه بخوابه. خوش و آموزنده !!" سپس برای چند ثانیه برّ و برّ به شیخ نگاه کرد. شیخ که پس از سالها زندگی‌ مشترک با انواع نگاه‌های برّ و برّ همسرش آشنا بود بلافاصله تشخیص داد که این نگاه برّ و برّ شماره سیزده بود که یعنی‌ : "مرتیکه این مزخرفات چیه به نام داستان به خورد یه بچه هشت سال میدی؟ زودتر یه پایان خوش بزن تهش تمامش کن."
شیخ که قصد داشت داستان را در همان نقطه تمام کند برای سر هم کردن یک پایان خوش سیزده ثانیه به سقف خیره شد و سپس ادامه داد.
"چون پادشاه ساکت بود همهٔ وزیران هم ساکت بودند و به پادشاه خیره شده بودند. ناگهان پادشاه زد زیر خنده، حالا نخند کی‌ بخند. همهٔ وزیران که آنجا بودند به تقلید از شاه شروع کردند به خندیدن. پادشاه در حالی‌ که می‌خندید به نشانه تحسین دستش را بر روی شانهٔ دکتر شجاع پور گذاشت و به طنز گفت: تعداد کشیده زن‌ها را زیاد کنید! فهمیدید زیاد کنید! سپس پادشاه دوباره زد زیر خنده و بقیه هم در قهقهه زدن با یکدیگر به رقابت پرداختند. همگی‌ در حال خنده بودند که ناگهان برادر پادشاه سراسیمه وارد سالن تلویزیون شد و به سوی پادشاه شتافت. "مژده! مژده! مادر از کما خارج شده." همه سکوت کردند و پادشاه به برادر کوچکش خیره شد. بی آنکه حرفی‌ بزند، پادشاه به سوی اتاق ملکه مادر دوید و با نا باوری مشاهده کرد که مادرش پس از بیست سال از کما خارج شده. به شکرانه‌ این معجزه پادشاه دستور داد سیزده شبانه‌ روز در سراسر کشور جشن گرفتند. پس از دو هفته ملکه مادر به هوش و حافظه کامل بیش از فرو رفتن در کما رسید.
وقتی‌ که ملکه مادر از برنامهٔ کشیده زنی‌ هفتگی با خبر شد خیلی‌ ناراحت شد و بلافاصله پادشاه را به اتاقش احضار کرد. "بجای اینکه به مردم خدمت بکنی‌ آنها را مجبور کردی هر جمعه کشیده بخورن. این کار تو خیلی‌ بده. خیلی‌ بی‌ ادبیه." ملکی مادر خیلی‌ عصبانی‌ بود و پادشاه سرش را پایین انداخته بود و از خجالت سرخ شده بود. "همین الان بلافاصله این برنامه رو لغو کن و اعلام کن که از هفتهٔ آینده دولت روزهای جمعه به جای کشیده زنی‌ کنسرت موسیقی برگزار میشه که مردم تفریح کنن و سرگرم بشن."
پادشاه همچنان که سرش پایین بود گفت: "چشم مادر جون." ملکه مادر با دست به پادشاه اشاره کرد که خارج شود . پادشاه بلافاصله در رسانه‌های عمومی یک سخنرانی‌ کوتاه کرد و طبق دستور مادرش برنامهٔ کشیده زنی‌ رو با کنسرت موسیقی تعویض کرد. از هفتهٔ بعد هر جمعه عصر مردم در میدان‌های بزرگ جمع می‌شدند و به کنسرت موسیقی گوش میدادند و استراحت میکردند. "
شیخ چند ثانیه سکوت کرد. امید همچنان به صورت پدر بزرگش نگاه میکرد. شیخ از نوه ا‌ش پرسید: این داستان رو دوست داشتی عزیزم؟"
بله بابا بزرگ واقعا عالی‌ بود. ضمنا آموزنده هم بود. "
"بگو ببینم نکات آموزندش چی‌ بودن؟"
"خوب معلومه دیگه بابا بزرگ. اولا که مردم این کشور خیلی‌ با ادب بودن و هر چی‌ که پادشاه‌شان میگفت اطاعت میکردن. دوما، پادشاه خودش هم خیلی‌ مودّب بود و هر چی‌ مامانش میگفت اطاعت میکرد."
شیخ دست نوازشی به موهای نوه ا‌ش کشید. "آفرین عزیزم، واقعا که پسر با هوشی هستی‌. خوب دیگه وقت خوابه. شب بخیر!"
"شب بخیر بابا بزرگ. "
پایان
نادر حبیبی (اسفند ۱۳۹۵)


شیخ رندان (داستان شماره ۲).
روزی شیخ در راه سفر به یک منطقهٔ خوش آب و هوای ساحلی، در کنار جوی آبی نشسته بود. آن نهر از جاده صد متر فاصله داشت و به غیر از صدای آب و پرندگان صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. شیخ در آرامش به گذر آب نگاه میکرد و خشنود بود. پس از چند دقیقه سه ماشین سواری در آن‌ نزدیکی‌ به کنار جاده کشیدند و توقف کردند. از هر ماشین خانواده‌ای پیاده شد. آنها غذا و آب و پتو برداشتند و به سوی جوی آب روان شدند. در فاصلهٔ سی‌ متری شیخ زمین همواری را برای نشستن و صرف ناهار انتخاب کردند. مردان گروه از بقیه فاصله گرفتند که یکی‌ از آنها سیگاری بکشد.هر سهٔ ایشان سنشان بین ۴۵ و ۵۵ سال بود. باری در حین گفتگو یکی‌ از ایشان شیخ را بدید و او را بشناخت. او که سالها پیش از مریدان شیخ بود چیزی به دوستانش گفت و هر سه‌ به سوی شیخ آمدند و سلام دادند.
پس از یک احوالپرسی گرم و صحبتهای جانبی مرید به شیخ اطلاع داد که آنها برای جشن پنجاهمین سالگرد تولد دوستشان پیام عازم یکی‌ از شهر‌های ساحلی هستند. پیام که در سمت راست مرید سابق شیخ ایستاده بود آخرین ًپک را به سیگارش زد و ته سیگار را زیر کفشش خاموش کرد. شکستگی و خستگی‌ و اضطراب و ... در چهره‌اش هویدا بود. او دستش را بر روی شانهٔ مرید گذشت و گفت "والله ما اهل اینجور کارا نیستیم ولی‌ دوستان محبت دارند."
شیخ به او تبریک گفت. مرید سابق روی به شیخ کرد و گفت "‌ای استاد ما هر چه به این آقا پیام میگیم دنیا را سخت نگیر گوش نمیده خواهش میکنم شما یه چیزی بهش بگین، ارشادش کنین."
قبل از اینکه شیخ فرصت داشته باشد چیزی بگوید همراه سوم گفت: "ای شیخ بزرگوار به نظر شما راز دستیابی به آرامش و آسایش پس از پنجاه سالگی چیست؟ " شیخ که خودش سالها پاسخ این سوال را جستجو کرده بود برای چند لحظه به جوی آب نگاه کرد و در این بین مرید به پیام و همراه سوم نیمه چشمکی زد. شیخ با آرامش و به آهستگی رویش را به سوی آنها گردانید. "پیش شرط آرامش و خوشبختی‌ پس از پنجاهمین سالروز تولد این است برای دو چیز اضطراب نداشته باشی‌ و غصه سه‌ چیز را نخوری." سه مسافر با کنجکاوی به شیخ نگاه کردند.
"آن دو چیز که نباید برایشان نگران و مضطرب شد یکی‌ مادیات است و یکی‌ معنویات."
چند لحظه به سکوت گذشت.
"...و آن سه چیز که نباید برایشان غصه خورد؟" مرید پرسید.
شیخ به هر سه آنها نگاه کرد و در جواب گفت "دیروز، امروز و فردا" .
با شنیدن این پاسخ سه مسافر به طور همزمان با تمجید از شیخ لب از لب بر گشودند:
"به به." ... "واقعا عالی‌ بود." ... "چه پند خوبی. من تا زندم اینو فراموش نمیکنم."....
باری، پس از چند دقیقه صحبتهای جانبی مرید از شیخ دعوت کرد که برای صرف غذا به آنها ملحق شود که شیخ نپذیرفت. آنها از شیخ خداحافظی کردند و پس از آنکه به اندازه کافی‌ دور شدند هر سه زدند زیر خنده. مرید به دوستانش گفت "دیدین گفتم حرفهای چرند و پرند جالبی‌ میزنه. کیف کردین؟"
پیام در حالی‌ که می‌خندید گفت: "مرتیکه کّل صورت مسالهٔ زندگی پاک کرد. نه مادیات، نه معنویات، نه دیروز نه امروز ، نه فردا." آن سه دوست خانوادگی در حین صرف غذا هم پشت سر شیخ کلی‌ حرف زدند و خندیدند. بعد هم به سفرشان ادامه دادند و به سلامتی به ویلای زیبایی که برای آخر هفته اجاره‌ کرده بودند رسیدند و آن شب جشن مفصلی بر گزار کردند.
(پایان)
نادر حبیبی
بهمن ۱۳۹۵


شیخ رندان (داستان شماره یک)
یکی‌ بود یکی‌ نبود. یک روز شیخ رندان در گلستانی (یعنی‌ همان پارک به زبان اجنبی) نشسته بود و استراحت میکرد که سه نفر از مریدانش او را دید‌ند و به سویش آمدند. سلام دادند و یکی‌ از ایشان گفت "یا شیخ همهٔ بزرگان از خود کلمات قصار پر معنایی بجا گذشته اند که بنام ایشان تا ابد ثبت شده است. (مثلا ابوالقاسم گفته چو ایران مباشد تن من مباد.) تو هم به مریدان خودت یک جمله پر بها هدیه کن".
شیخ لبخندی زد و چند ثانیه به اطرافش نگریست. در یک سؤ مادر جوانی را دید که طفل نوزادی در آغوش داشت. طفل گریه میکرد و مادر با هیجان در حال بوسیدن و لبخند زدن به کودک بود تا او را آرام کند. به سوی دیگری نگریست زوج جوانی را دید که آرام آرام قدم می‌زدند و عاشقانه‌ به یکدیگر نگاه میکردند و صحبت میکردند و غرق نشاط بودند. (البته دست یکدیگر را نگرفته بودند که باعث دردسر بشود.) چند قدم دور تر مرد کهنسالی را دید که بر صندلی چرخداری نشسته بود و سرفه‌های شدیدی میکرد به طوری که به سختی نفس می‌کشید. زن میانسالی که به نظر فرزند او بود آرام آرام صندلی چرخدار را به جلو می‌‌راند.
شیخ روی به مریدان کرد و فرمود "شاهنامه آخرش خوشه، زندگی‌ وسطش خوشه". مریدان که هر سه‌ جوان بودند به به گفتند و تشکر کردند و از شیخ دور شدند. چند قدم که فاصله گرفتند یکی‌ از آنها گفت: "عجب آدم رندی، سه تا کلمه به یه ضرب المثل معروف اضافه کرد می‌خواد به نام خودش ثبت کنه."
نادر حبیبی (دی‌ ۱۳۹۵)




*******   

No comments:

Post a Comment